می بینی اگر ذره ای اندر ته دریاست
و من هنوز زیک زاک راه میروم در مسیر و امتداد بندگی تو
وگویی تو را نمی بینم !شاید فراموشت کرده ام!
شاید مدتهاست در گذر زمان در ضمیر ناخودآگاهم خاک خورده ای ...
شاید خود را گول میزنم که مرا نمی بینی!!!
برای همین است که هرجور میخواهم نابندگی میکنم..............نابندگی به وسعت ندیدنت
هنوز لوح دل بندگی ام که امانتیست به دستم سیاه است به مثال زغال
و من نمی دانم با چه رویی این لوح وجودم را تقدیمت کنم!
گویی سرم را زیر لحاف فراموشی کرده ام و فکر میکنم از زیر لحاف نابندگیم نمایان نیست!
انگار هر روز فراموش میکنم که مرا میبینی !فراموش میکنم و خیانت در امانتت میکنم!
چرا که نفس سرکشم پایش را در یک کفش کرده که فالش بنوازد !
غافل از اینکه تو می بینی اگر ذره ای اندر ته دریاست.
نویسنده:آزاده



















